من برای خودم هم آدم عجیبی ام و پر دردسر ،
حتما باید هنگام خواب ، نوری وجود داشته باشد . در هر شرایطی ، از صندلی خالی ای که روبه رویم است میترسم . وقتی تنها هستم ، باید همه درهای کمد بسته باشد و در اتاق ها باز . وقتی کسی (هرکسی) صدایش از حالت معمولی بالا تر میرود ، مور مور میشوم و معده درد میگیرم . از تمام حشرات (حتی کفشدوزک) وحشت دارم و وقت هایی که حشرات ناشناخته ای ناگهان به پرواز در می آیند ، از وحشت بیش از حد ، گریه میکنم و بزرگترین ترس من راجع به حشرات زمانی ست که گمشان میکنم ، که معمولا در این وقت ها شروع به خواندن آواز با صدای بلند میکنم . خنده های بلند و طولانی ، نگرانم میکند و باعث تغییر فازم میشود . ازصدای غذاخوردن دیگران ، چه مادر چه گارسون رستوران ایتالیایی ، بیزارم . و همیشه سعی میکنم با آدم های پرحرف و یا در مکان های پر سر و صدا غذا بخورم ، یا صدای تلویزیون را بلند کنم . اگر بعد سه روز ، بستنی نخورم ، ممکن است هر بیماری ای را بگیرم (بیشتر دل درد میشوم) .
خلاصه من آدم غیرقابل زندگی ای هستم . اما دیروز ، که به کتابخانه رفتم ، فهمیدم آن فوبیای ترسناکی که پاشا میگفت و جعفر هم وجودش را تایید کرد ، در من وجود دارد . بزرگترین ترسی که مرا عجیب و زشت میکند .
نام این فوبیا ، فوبیای آدم جدید است .
وقتی ایستاده بودم و کتاب میخواندم ، بنده خدایی ، آرام آرام به سمتم آمد و گفت که چند وقتی ست مرا در این بخش میبیند و برایش جالب است که در ساعت های خلوت ، علاوه بر خودش ، شخص دیگری هم هست .
و گفت احتمالا باید چیزی راجع به درام بدانم و سوالی ساده در این زمینه کرد .
من چه کردم ؟ هیچ . در مغزم توده سیاهی شروع کرد به منتشر شدن و ترس اینکه من تمام مدت زیر نظر آدمی بودم که نمیشناختمش و او نقطه امن مرا میشناسد و حالا هم جواب سوالش را میخواهد .
گفتم : نمیدونم ، ببخشید .
کوله ام را برداشتم و برخلاف همیشه ، تا خانه ، با تاکسی رفتم .
از این فوبیا ، بدم می آید و اینکه خوب درکش نمیکنم .

+این عکس برای هفته ی پیش بود ، آرامش بخش بود ، تا اینکه یکی از همین راهرو آمد
اتاق پورکو روسو...ما را در سایت اتاق پورکو روسو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 33