غروب جمعه ، کنار مادر ، دراز کشیده بودم و گره موهایم را باز میکردم و می نالیدم .
مامان میگفت : اگر هر روز صبح ، یک دقیقه وقت بذاری و موهایت را شانه کنی ، دیگر این گره ها را نمیبینی .
به فکر عمیقی فرو رفتم . نه اینکه تابحال شانه کردن به ذهنم نرسیده بود ، نه ! آن لحظه چیزهایی بیشتر از موهایم و گره هایشان را دیدم و منظورم همان آدم های زندگی ام هستند . آدم هایی که روز به روز بخاطر من یا چیزهای دیگر مربوط به من ، با هم درگیر میشوند ، در خواب هایشان همدیگر را ملاقات میکنند و اوقات خوشی را ندارند . و تمام این مشکلات ، ریشه در بی مسئولیتی من دارد .
باید یک روز صبح ، یک دقیقه وقت بگذارم . شانه را بردارم . فرق آدم ها را جدا کنم و به دو قسمت تقسیم کنم . آدم های مهم که باید به رشدشان ادامه دهند را میبافم و آدم های موخوره دار را کوتاه میکنم . آن آدم های ویژه را هم ، چتری میکنم و جلوی پیشانی ام میگذارم تا هر روز از دیدنشان لذت ببرم . در آخر هم ، همه شان را شانه میکنم تا هیچ بخشی ، به بخش دیگر گره نخورد .
فکر میکنم این گره ها که هرشب ناراحتم میکند ، بخاطر یکی شدن آدم های ویژه و موخوره دار است . با موهای سالم و موهایی با ریشه ضعیف ، یک جور برخورد نمیکنند . هر کدام شامپو و مراقبت های ویژه ی خود را دارند .
احتمالا فردا ، شانه جدید میخرم .
غروب جمعه و یک مادر به فکر هم ، گاهی بدرد میخورد ......

ما را در سایت اتاق پورکو روسو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36