ولى واقعا من چه ميخواستم ؟ نمايشگاه بذارم ؟ كتابى بنويسم ؟ اسمم را در زبان هاى اين مردم بشنوم ؟ و هيچوقت نفهميدم چرا فكر ميكنند اينها چيزهايى ست كه من ميخواهم .
من خانه اى ميخواهم كه وقتى ميگويم برميگردم خانه ، يعنى برميگردم جايى كه قرار است از تمام اين افكار دور شوم . سكوت مطلق دارد و در آنجا كسى در ذهنم پرسه نميزند . جايى كه هيچكس را به اندازه ى خودم دوست ندارم و جز خودم ، براى كسى گريه نميكنم . من در اين خانه ، نمينويسم ، تصويرسازى نميكنم ، و فقط براى خودم آب طالبي درست ميكنم و شروع ميكنم به خواندن و ديدن و گوش كردن .
من جايى را ميخواستم ، دور از مردم و زبان هايشان . دور از چشم هايشان . و حالا بايد هر روز به آنها نزديك تر شوم و دست بدهم و بخندم .
بله دوست قديمى ! رسيدم !
اتاق پورکو روسو...ما را در سایت اتاق پورکو روسو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41