
xa0 دو لوبیای بی مفهومِ چند هفته ی پیش ، امروز دست در آوردند . با پاهای خیلی کوچک . از پشت صفحه ، پاهایشان را به عنوان دهن کجی ، برایم تکان دادند . میخواستند بگویند : خاله ی احمق ، امروز واقعا باید باور کنی که خاله ی مایی . خاله ی احمق از ته دل گریه کرد . با خودش گفت : این لوبیا ها واقعا جوانه زدند . در وبلاگ قبلی ام نوشتم آرزو دارم با کسی به جاده بروم ، وارد تونل بشوم و آهنگxa0 david bowie - heroes را بلند بلند بخوانم . لوبیا های من .. امروز فهمیدم شماها همان کسانی هستید که همراه من در تونل ، ...
ادامه مطلب
xa0 من و تنهایی اصولا همه جا با هم هستیم . از صبح تا ساعت شش و گاهی پنج . تنهایی دوست ندارد کسی را به تیم دونفره مان اضافه کنیم ، گفت اگر سه نفر و حتی دو و نیم نفر هم شویم ترکت میکنم . تابحال به لحظه ای که تنهایی کنارم نباشد فکر نکرده ام . باهم کافی شاپ میرویم ، نقاشی میکشیم ، میرقصیم ، آهنگ گوش میکنیم ، بستنی میخوریم . راستش تنهایی ، تنها کسی ست که توانستم مدت زیادی تو زندگی ام نگه دارم . او مرا خوب میشناسد . میداند باید همیشه سکوت کند ، یا مثلا وقتی گریه میکنم دلداری ام ندهد . او خوب میداند هم...
ادامه مطلب