
xa0 بعد از خوردن زرشک پلو با مرغ ، بیرون آمدم . دلم میخواست از لذت غذای چرب درون شکم مبارک ، سیگاری روشن کنم اما یادم آمد سرگیجه دارم و زیر چشم را سیاه میکند و مهم تر از همه اصولا سیگار نمیکشم . آنطرف خیابان دعوای ناموسی ای بود . دختری میگقت : علی ولش کن (چرا همه دوست پسرها علی اند ؟) و علی دنبال ماشین بود و فحش میداد . فحش های بدی بود و من یکی از فحش هارا تابحال نشنیده بودم . به سینما آزادی نگاهی انداختم . "فروشنده" همچنان میفروخت و پارکینگ همچنان شلوغ . به احمد فکر میکردم . حدود دوساعت پیش ....
ادامه مطلب
xa0 دو لوبیای بی مفهومِ چند هفته ی پیش ، امروز دست در آوردند . با پاهای خیلی کوچک . از پشت صفحه ، پاهایشان را به عنوان دهن کجی ، برایم تکان دادند . میخواستند بگویند : خاله ی احمق ، امروز واقعا باید باور کنی که خاله ی مایی . خاله ی احمق از ته دل گریه کرد . با خودش گفت : این لوبیا ها واقعا جوانه زدند . در وبلاگ قبلی ام نوشتم آرزو دارم با کسی به جاده بروم ، وارد تونل بشوم و آهنگxa0 david bowie - heroes را بلند بلند بخوانم . لوبیا های من .. امروز فهمیدم شماها همان کسانی هستید که همراه من در تونل ، ...
ادامه مطلب